مترسک !

از مترسكي سؤال كردم: آيا از تنها ماندن در اين مزرعه بيزار نشدهاي؟
پاسخم داد و گفت: در ترساندن ديگران براي من لذّت بياد ماندني است، پس من از كار خود راضي هستم و هرگز از آن بيزار نميشوم!
اندكي انديشيدم و سپس گفتم: راست گفتي! من نيز چنين لذّتي را تجربه كرده بودم.
گفت: تو اشتباه ميكني، زيرا كسي نميتواند چنين لذّتي را ببرد مگر آنكه درونش مانند من با كاه پر شده باشد!
سپس او را رها كردم درحالي كه نميدانستم آيا مرا ميستايد يا تحقير ميكند.
يك سال بعد مترسك، فيلسوف و دانا شد و چون دوباره از كنار او گذشتم، دو كلاغ را ديدم كه سرگرم لانه ساختن زير كلاه او بودند!
|
+| نوشته شده توسط
سعید فرد در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
|